اتاق 213 بیمارستان خاتم الانبیا پنج روزی را درگیر بیماری تنفسی بودم و بعد دانستم که 213 نام مبارک حضرت زهرای مرضیه است و شفای این نفس هم به دست اوست.

 
نیست پیدا با چه آهی می کشم پنهان نفس
از نفس حیران منم از دست من حیران نفس
 
کو به سرگردانی من از نفس افتاده ای
مثل سرگردانی من هست سرگردان نفس
 
بی نفس مُردم خدایا سنبلستانت کجاست
تا بریزد بر سرم یک غنچه ی خندان نفس
 
عطر باران هر گلی را تازه کرد و بهر من
مانده ام حیران چرا قحط است در باران نفس
 
کاش جای آب و نان تنها نفس می ریختند
کاش قوت جسم من باشد به جای جان نفس
 
کاش نبض زندگی در من تپیدن می گرفت
کاش سامانی بگیرد بی سر و سامان نفس
 
کاشکی مسعود بودم مانده ی زندان نای
نی در این نایی که وامانده ست در زندان نفس
 
من اگر می شد که خوانسالار باشم روز بزم
می نهادم جای هر قوتی به دسترخوان نفس
 
مَردم از لقمان ادب جویند و من از اضطرار
خواهم از روی ادب یک لقمه از لقمان نفس
 
کاش مهمانی بیاید عارف و صاحب جلال
ارمغان با خویش آرد شاید آن مهمان نفس
 
کاش امشب آخرین شام غریبانم شود
درد بی درمان نفس، ای درد بی درمان نفس
**
 
از نفس افتادم و هرگز نیفتادم ز پای
ای پریشانی چه کردی با من طوفان نفس
 
بیم آن دارم که صبحی بی نیایش عاقبت
بشکند در قفل قلبم این کلید جان- نفس
 
با خودم می گویم آیا کفر نعمت نیست این
می کشد شاید درون سینه ام شیطان نفس
 
خسته ام از دست این تکرارهای بی فروغ
روز و شب در هرزگی ها می دهد جولان نفس
 
می رود سرسان و سرگردان در این بازار مکر
می دهد تا کی به پای مشتری تاوان نفس
 
نرخ جان بالا و پایین شد در این سودای جسم
ازکجا چوب حراجی خورد و شد ارزان نفس
 
غیرت خود را کجا این روزها گم کرده ایم
باید این شبها گدایی کرد از مردان نفس
 
از تماشای" نفخت فیه من روحی" بپرس
تا ببینی کیست جاری کرده در انسان نفس
 
یک دو دم آماده ی دیدار روی مرگ باش
پلک بر هم می زنیم و می شود ویران نفس
 
قدردان لحظه های گرم و نورانی شوید
مثل بارانی است در شبهای تابستان نفس
 
بیت هایم یک به یک خالی ست از عطر پَری
می کشم در شعر خود از بس که با دیوان نفس
 
باد از ما پرسشی در محضر خورشید کرد
گفت با خود هین چه آوردید؟ گفتم: هان، نفس!
 
نفخه ی روح خدا جاری ست در باد بهار
می دمد در عیدهامان حضرت رحمان نفس
 
کاش جانم یک گل کوچک ولی سرزنده بود
جای گل می کاشتم روزی در این گلدان نفس
 
کاشکی تنها نفس می شد کشید از بطن نور
چون ملک کو می کشد از باطن قرآن نفس
 
دستگیر این نفس هر لحظه یک دست دعاست
با دعا بالا و پایین می رود هر آن نفس
 
تکسواری خسته ام زین کرده اسب آرزو
لنگ لنگان می رود هر شب از این دالان نفس
 
ای خدایی که نفس در اختیار دست توست
یا نفس را زیر و رو گردان و یا بستان نفس
 
عطر یا قدوس و یا صبوح در جانم بریز
زنده کن روح مرا با یک بغل ایمان نفس
**
 
حضرت زهرا(س) به داد این دل تنها رسید
یک دو روزی می شود دل می کشد آسان نفس
 
چرخ دیگر می زنم در گردش چرخ و فلک
پهلوانی تازه در من کرده گلریزان نفس
 
ما به پایان نفس ها بی تماشا می رسیم
کاش آغازی بگیرد باز در پایان نفس
 
15اسفند 1391