فرشتگان را می‏بینید که هر کدام طبقی از تحفه‏های بهشتی بر سر نهاده، در کوچه پس کوچه‏های شهر، بر آستان خانه‏ای سر فرود می‏آورند، خاک درش را توتیای دیده می‏کنند، و خود را به تبرّک، خاک راه طفلی می‏کنند و باز به آسمان پر کشیده و خبر به دیگران می‏رسانند و باز دسته‏ای دیگر...
بگیرید، آستان در را ببوسید و داخل شوید، مراقب باشید، شرط ادب هماره به جای آرید، در محضر سلطان سلاطین روزگار حاضر می‏شوید.
نمی‏گویم بترسید، نه... او مهربانی از تبار مهربانان است...
فقط صورت و سیرتتان را به زینت خضوع و خشوع بیارائید.
اینجا غوغای نور است، فریاد شادیست، خاطره انگیزترین لحظه طربست، جشن است، سرور است، آن قنداقه سپید را در دامن آن بانوی پاک می‏بینید، زیباترین گل وجود است که در دامان از گل زیباتر نرگس نشسته است.
در این خانه هرچه دیدید تعجب نکنید، اینجا غم و شادی به هم آمیخته است، آن بزرگوارانی که می‏بینید همه زانوی ادب زده‏اند و از ژرفای دل شادند، می‏خندند، پیامبرانِ سلف الهی هستند و آن گرامی سالارشان و سرورمان سید انبیا و اولیاء محمد مصطفی صلّی  اللَّه علیه و آله می‏باشد که گاه خنده می‏زند و گاه گل اشگ از گونه پاک می‏کند.
اگر بانویی را دیدید که غرق نور حیا و عفّت و عصمت است و اگر دیدید دستی به پهلو گرفته و قنداقه سپید به دستی دیگر، آن یاس سپید باغ عترتست.

اگر دیدید که مخفیانه از پدر می‏گرید، حتماً قنداقه را که دیده است، یاد جانسوز دو طفل، دریای آرام قلبش را خروشان نموده، یکی آن که به قنداق نرسید و پرپر شد - محسن - و دیگر آن که در قنداق در دست پدر خون ازحنجر ازگل نازک‏ترش به آسمان پرید - اصغر -
راستی کودکانم... حالا که به این خانه راهتان دادند، قدر بدانید...
نیکوترین فرصت زمانه را به دست آورده‏اید، هرکسی را این بخت و اقبال نمی‏دهند.
جوهرتان پاک بوده که قابل فیض شده‏اید، »ورنه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود«
شاید دیگر نصیبتان نگردد، این بار هم نمی‏دانیم چه شده که در به رویتان گشوده‏اند.
خیل مشتاقان را دیدید که پشت در پشت صف کشیده‏اند... تا شاید گوشه از از در باز شود و رایحه دل انگیزی از درون، مشام جانشان را تازه گرداند.
پس با دستان پاکتان بند قنداقه آن طفل عزیزترین را بگیرید و شما نیز بگریید.
خدا را به او و او را به خدا قسم دهید، بسیار بگریید و از سوز دل ناله کنید... همسوز با یاس سپید باغ عترت... در صحن و سرای خانه فریاد کنید. دیگران نیز با شما هم ناله می‏شوند.
بارالها   اَنْجِزْ لَه ما وَعدْتَه
و خود او را نگوئید    آنقدر نیامدی تو مهدی
تا پیر شدند باغبانها - تا پیر شدند باغبانها...

کوکب است این که ز دامان سحر می‏ریزد
یا که در مقدم تو سکّه زر می‏ریزد
چونکه از راه رسد موکب فرخنده تو
در رهت آنچه فلک داشت گهر می‏ریزد
آورد باد صبا مژده که شه می‏آید
زنی جهت گل به همه راهگذر می‏ریزد

نور زهرا کزو دیده نرگس روشن
شاخ طوبست که بر خاک ثمر می‏ریزد
خورشید را سالهاست به انتظار نشسته‏ایم و ما شبزدگان چشمانمان در فراق نور بی نور شده، هر صبح از ستیغ شرق با مشرق الأنوار را چشم براهیم و هر شب تا به صبح از میان ستارگان نجم ثاقب رویت را جستجو می‏کنیم.
جمعه‏ها، می‏دانی که با چه شور و شوقی سر از زمین بر می‏داریم و در این خیال که امروز آخرین جمعه فراق است و دیگر امروز حتماً می‏آئی و در محفل انس، میزبان مهربانِ یارانت می‏شوی و به این آرزو دل خوش می‏داریم و هرچه خورشید آسمان بالا می‏آید...
و از خورشید رویت خبری نمی‏شود، شور شوق و ذوقمان به نومیدی و یأس و ناکامی می‏گراید.
به خدا قسم، از یکایک شیعیانت بپرس، جمعه‏ها عصر که می‏شود، آنقدر دلمان می‏گیرد... عقده‏ها راه گلویمان را مسدود می‏کند، می‏خواهیم فریاد کنیم، داد بزنیم آخر چرا نیامدی مهدی؟... یعنی باز یک هفته دیگر؟...
خدایا صبرمان تمام شد، طاقتمان طاق و امیدمان ناامید...
آنقدر نیامدی تو مهدی
تا پیر شدند باغبانها
و اینک بهانه‏ای دیگر... نیکوترین بهانه... میلاد توست... میلاد نجم ثاقب... میلاد آفتاب... فخر امید... پایان نومیدی... بهار آرزو... میلاد مهدی...
شنیدیم در میلادت، خوان کرم گسترده‏ای و شیعیان و منتظرانت را در لطف می‏نوازی، ما هم شادیت را که دیدیم با پای سر دویدیم
از خانه‏هایمان تا خانه تو با شوق آمدیم، گفتیم شاید زود برسیم و هنوز تا قنداقه مبارکت را به آسمانها نبرده‏اند و تا بساط جشن میلادت را بر نچیزده‏اند باشیم و بر بستر ناز دامانِ پدر


که آرمیده‏ای و صبر و قرار و طاقت از دل ما در می‏بری، ما نیز آن گوشه‏ها لابلای فوج ملائک چشمانمان به صورت نورانی تو بیفتد.
شاید تو نیز گوشه چشمی به سویمان نگردانی که بلای آخر زمان از ما بگرداند دویدیم... آقا... نرسیدیم... این بار نیز دیر آمده بودیم... دلمان می‏خواست بر بخت بد خود بگرییم آه امّا دلمان نیامد. گفتیم میلاد توست.
پدر بزرگوارت شاد است، مادر گرامی تو خندان است. ما نیز به شادی آنان شاد باشیم. آنچه در توانمان بود دریغ نکردیم. محفل آراستیم، گل زدیم، به رسم روزگار خود کیک تولّد سفارش دادیم آنچه زیباترین بود، برای تو زیباترین برگزیدیم...
بیاورید... دوستان کیک میلادش را بیاورید و با زبانی پاک این نوزاده نرجس خاتون را همراهی کنید که در هنگام میلاد سر به سوی آسمان گرفت و این ترانه سرود:
اللهم انجز لی ما وعدتنی واتمم لی امری واملأ الأرض بی قسطاً وعدلاً
بیا گل نرگس   -   بیا گل نرگس   -   بیا گل نرگس...
شادی کنید، بخندید شاید جده والامقامش حضرت صدیقه کبری سلام اللَّه علیها نیز در جشن تولّد فرزندش حضور داشته باشد.
پس برای شادمانی دل مادر و فرزند هلهله کنید
فریاد شادی و شور شعف بزنید
میلاد مهدی است کف بزنید
کف بزنید


بنال ای نی هماهنگ دل من            به آه و ناله حل کن مشکل من
به پای هر گلی در باغ و بستان        بنال ای نی چون من از داغ هجران
خدایا در فراقش ناله تا کی            به سینه داغها چون لاله تا کی؟
تا کی بگوئیم ای خدا، مهدی بیا... مهدی بیا...؟

بارالها تیره شب سیاه غیبت به درازا کشید و منتظران، چشم انتظار و منتظَر، خود منتظرتر از همه، همیشه و همه جا با اشک و سوز و آه، دست به دعا برداشته از تو فرج می‏طلبند که گشاده کار فرو بسته تنها به دست توست.
و این بار نیز سوختگانی دیگر ترانه فراق حجّت ناپیدای تو را زمزمه می‏کنند باشد که بر دل سوخته‏شان رحمی آوری و خورشید رحمت واسعه خود امام حجه بن الحسن العسکری علیه السلام را همین لحظه ظاهر سازی.
که اگر اینچنین شود به خدا آفتاب دولت یکایکان دمیده است. گذشتگان بر جانمان غبطه می‏خورند و بر آیندگان فخر می‏فروشیم. همین گویم... مگر خواهد شد؟… آیا ممکن است؟... و چرا ممکن نباشد. که خودشان فرموده‏اند: تَوقَّع اَمر صاحبک لَیْلَک وَنَهارَکَ هر شب و روز چشم انتظار امر صاحبت باش و امید که امشب آخرین شب این انتظار باشد.
پس با هم به ترانه اشتیاقش گوش فرا می‏ده