علوم انسانی مثل علوم طبیعی، صورتی از «علم مدرن» است. علوم انسانی و علوم طبیعی در عرض هم قرار می‌گیرند و هر دو در ذیلِ صورتِ نوعی علم مدرن تعریف می‌شوند و تحقق می‌یابند. البته مابین علوم انسانی و علوم طبیعی تفاوت‌هایِ بسیاری وجود دارد، اما در کل، هر دویِ آنها در خصایصی کلی و اصلیِ علم مدرن، شباهت و اشتراک دارند و رجوع هر دو این علوم به علمِ مدرن است.
در آراء و جهان‌بینی فیلسوفان و روشنفکرانِ عصرِ به اصطلاح «روشنگری»، نطفه آنچه بعدها به علوم انسانی و اجتماعی معروف گردید، بسته شد. از این منظر می‌توان «توماس هابز» [هابز البته به جریانِ ظلمانیِ فیلسوفانِ «عصر روشنگری» فرانسه تعلق نداشت. هابز اندیشمند قرن هفدهمِ انگلیسی است. او را می‌توان از بانیان اصلی انسان‌شناسی، اندیشه سیاسی و جامعه‌شناسی و روان‌شناسی مدرن غربی دانست. آراء او در روشنفکرانِ فرانسویِ موسوم به «روشنگری» و هم‌طرازانِ آلمانی آن‌ها در قرن هیجدهم تأثیر بسیار گذاشت.] «منتسکیو»، «ویکو»، «روسو»، «مندلسون»، «آدام اسمیت» را باید از چهره‌های مهم در پیدایی نطفه اولیه علوم انسانی در نیمه دوم قرن هیجدهم دانست. البته اندیشمندِ دیگری در نیمه اولِ قرن شانزدهم در ادامه تعریفی مدرنیستی از «انسان و نسبتِ او با «هستی» بسیار مؤثر بوده و او بی آن که خود بداند از اشخاصِ تأثیرگذار در روندِ پیدایی علوم انسانی بوده است: ماکیاول ایتالیایی و کتابِ معروف او «پرنس».
در قرن نوزدهم و همزمان با به تمامیت رسیدن اندیشه فلسفی در غربِ مدرن، علوم انسانی به‌طور تفصیلی و به صورتِ یک علم مستقل ظاهر می‌شود و پس از آن در سرتاسرِ قرن بیستم بسط می‌یابد. نکته مهم در موردِ علمِ انسانیِ مدرن این است که از لحظه تولد، بیمار و بحران‌زده به دنیا می‌آید و بحرانی که بدان مبتلا بوده است: بحران هویتی است.
ریشه‌های اصلی این بحرانِ هویتِ علوم انسانی از هنگامِ تولد را، در سه عامل می‌توان جستجو کرد.
1-هم‌زمانی پیداییِ تام و تمامِ علوم انسانی در نیمه دوم قرن نوزدهم و پس از آن با به تمامیت رسیدنِ اندیشه فلسفی در غربِ مدرن و بحرانِ اندیشه در غرب و به تبع آن کاستی گرفتن و کم‌سو شدن و رو به انحطاط گذاردنِ عقلِ مدرن و ظهورِ بحرانِ گسسته خِرَدی در آغازِ پایانِ مدرنیته [آغاز پسامدرنیته] که این امر تأثیر مستقیم و مشخص خود را بر علوم انسانی نهاده است.
2- بحران ناشی از نسبتِ علوم انسانی با علومِ طبیعی، بدین معنا که برخی پدرانِ بنیانگذارِ علوم انسانی [نظیر «دیوید هیوم»، «کندورسه»، «فوگوسی»، «تورگو»، «اسپنسر» «کنت» و...] اساساً علوم انسانی را ذیلِ علوم طبیعی تعریف می‌کردند، به عنوانِ مثال اگوست کُنت صراحتاً جامعه‌شناسی را «فیزیک اجتماعی» می‌نامید و ایدئولوژی اصالتِ علمِ مدرن با الگو قرار دادنِ علوم طبیعی در میانِ «اصحاب دائرة‌المعارف» [روشنفکرانِ دوره به اصطلاح «روشنگری» که در زمره پدرانِ اصلیِ مؤسسِ علوم انسانی هستند] رواج و نفوذِ فوق‌العاده زیادی داشت.
در واقع در میانِ نسلِ اول ساینتیست‌های علومِ انسانی [مثلاً «هلوسیوس»، «هولباخ»، «لامتری»] و حتی در میان نسل دوم تئوریسین‌های علوم انسانی [نظیر «جان استوارت میل» و «سن سیمون»] باور جدّی‌ای وجود داشت که مدعی بود مدلِ علوم طبیعی باید بر علوم انسانی سیطره داشته باشد. این اشخاص در واقع طرفدارانِ تفسیر و یا تعریفِ پوزیتیویستی علوم انسانی بودند.
در مقابلِ اینها جریانی از اوایل قرن نوزدهم پدید آمد که مخالفِ تفسیر پوزیتیویستی از علوم انسانی بود. این گروه [اشخاصی نظیر «ویلهلم روشر»، «برونو هیلدبراند» و «کارل کنیس»] که به پیروان «نحله تاریخی» معروف بودند، برایِ علوم انسانی، خوی استقلال قائل بودند و به دنبالِ یافتنِ روش‌شناسی‌های خاصّی برای رشته‌های مختلف علوم انسانی بودند. از آثار این اشخاص می‌توان از کتاب «طرح کلی تقدیرات درباره علم اقتصاد بر پایه روش تاریخی» [که به سال 1843 منتشر شد] از «ویلهلم روشر» و نیز اثر معروفِ «کارل کنیس»، تحت عنوانِ «اقتصاد سیاسی از منظر روشِ تاریخی» [منتشر شده به سال 1853م] نام برد. در این میان اشخاصی نظیر «کارل لامپرشت» نیز بودند که در طرح خود برای علوم انسانی، «روان‌شناسی» [که آن را «مکانیک روانی» می‌نامید] را به عنوان پایه و اساس علوم انسانی مطرح می‌کرد و بر همین بنیاد به ارائه گونه‌ای «طبقه‌بندی علوم انسانی» دست زد. البته لامپرشت در دیدگاه نهایی به جمع پوزیتیویست‌ها نزدیک و چه بسا متعلق است. این نزاع در سرتاسر قرن نوزدهم ادامه یافت و دامنه آن به قرن بیستم نیز کشیده شد و اصلی‌ترین قلمرو آن، مبحث «روش‌شناسی» بود.
3- بحرانِ مربوط به متدلوژی یک فاکتور بسیار مهم در بحران هویت علوم انسانی است. تجلی‌گاه اصلی «بحران هویت» علوم انسانی [که موجب گردیده است، این صورت از علم مدرن را «بیمار از هنگام تولد» بنامیم] در قلمرو روش‌شناسی یا متدلوژی است. نکته این است که سنخِ موضوعاتی که رشته‌های مختلف علوم انسانی [نظیر روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، تعلیم و تربیت، تاریخ، علم سیاست...] بدان‌ها می‌پردازند، به‌گونه‌ای نیستند که بتوان با استفاده از روش‌های آمپریستی و آزمایشگاهی و دادنِ صورتِ ریاضی به آنها به بررسی و پژوهش درباره‌شان پرداخت و یا حداقل این که استفاده از این روش‌ها جایگاه چندان مهمی در قلمرو این رشته‌های علمی که نام بردیم، بازی نمی‌کند.
اما به هرحال چون رویکرد پوزیتیویستی در علم مدرن از نفوذ بسیاری برخوردار است و به نحوی می‌توان گفت اساساً «ساینس و ایدئولوژی علم‌گرایی» به لحاظ نظری متّکی و مبتنی بر نگرش پوزیتیویستی به عالم و آدم است و علوم انسانی نیز در ذیل صورت نوعی علم مدرن و به عنوان یکی از اصناف آن است که تعریف و محقّق گردیده، فلذا می‌توان مشاهده کرد که علوم انسانی به راحتی و حتی به تعبیری جز با نفی «علمیت» خود [علمیت در معنای برخاسته از علم مدرن] نمی‌تواند خویش را از شرّ سیطره پوزیتیویسم و روش‌شناسی آمپریستی - آماری - ریاضیِ کمّی‌گرایانه رهایی بخشد و روشن است که نفیِ «علمیت» [در معنایی که گفتیم] اساساً به معنایِ نفی وجود خود به عنوان یک «علم» است. بدین دلیل است که از وجود یک بحران هویت ذاتی از هنگام تولد در علوم انسانی مدرن نام می‌بریم و علوم انسانی را از هنگام تولد، «بیمار» نامیده‌ایم. در واقع به لحاظ شرایط بحرانی، وضعیت علوم انسانی به مراتب بسیار بدتر از علوم طبیعی مدرن است و به جرأت می‌توان گفت که مرگِ علمِ مدرن «در نظر»، جلوه و ظهور بسیار بیشتری در قلمرو علوم انسانی و به ویژه برخی رشته‌های آن نظیر روان‌شناسی، جامعه‌شناسی و تاریخ [که صورتِ دگرگون شده و تفصیلی از فلسفه تاریخ مدرن است] داشته است.

علوم انسانی چیست؟

علوم انسانی، چکیده و خلاصه جهان‌بینی مدرنیته است، آن هم در دوره‌ای که تدریجاً فلسفه مدرن غربی گرفتار بحران و به تمامیت رسیدن می‌شود. به یک اعتبار می‌توان گفت، علوم انسانی می‌کوشد تا تدریجاً جانشین فلسفه اومانیستیِ به تمامیت رسیده پس از «هگل» شود.
ظهور علم مدرن محصول تغییر نسبت مابین انسان و هستی [به یک معنا، «طبیعت» زیرا در مدرنیته، عالَم به سطح عالَم ناسوت تقلیل می‌یابد و حقیقتِ عالَمِ ناسوت نیز در یک تعریف حسّی-تجربی و پوزیتیویستی از «طبیعت» آن هم به عنوان یک «شیئ» مرده خلاصه می‌شود] است. در این تغییر نسبت، آدمی به عنوان «سوژه» [فاعلِ شناسایِ تصرف‌گرِ استیلاجویِ نفسانیت‌مدارِ خودبنیاد]، طبیعت و دگر جانداران و آدمیان را به «شیئ» تبدیل می‌کند و در نهایت خود نیز به «شیئ» بدل می‌گردد. زیرا نمی‌توان وارد رابطه‌ای شیئ‌انگارانه و استثماری و مبتنی بر نادیده گرفتنِ ذاتِ زنده و حقوق دیگر موجودات و علی‌الخصوص هویت انسانیِ دیگر آدمیان گردید و دیگران را به سطحِ شیئِ مرده تقلیل داد و خود [خودِ سوژه] گرفتار شیئ‌زدگی و ازخودبیگانگی [بیگانگی از فطرتِ انسانی و «خودِ» اصیلی که تجسم به اعتباری «منِ متعالی» و اخلاقی و حق‌طلب و حق‌گرا و خداشناس و خداجویِ آدمی است] نگردید.
اگرچه نمی‌توان گفت علوم انسانی از ماهیت آدمی پرسش می‌کند و «ذاتیات انسان» را می‌شناسد، اما می‌توان گفت علوم انسانی با اموری سروکار دارد که آن‌ها را می‌توان به تعبیری «امور انسانی» نامید. در علومِ انسانیِ مدرن است که «بشر مدرن» ظهور تفصیلی پیدا می‌کند [یا شاید بتوان گفت در علوم انسانی، بشر مدرن با وجوهی ظاهر می‌شود که در علوم طبیعی مدرن کمتر به آنها توجه می‌شود یا این توجه صراحت ندارد] و برخی امور و وجوهِ مربوط به او به عنوان «امر انسانی» یا «امور انسانی» به موضوع علوم انسانی [در هیأت علوم متکثره‌ای چون جامعه‌شناسی، اقتصاد، روان‌شناسی، سیاست، تعلیم و تربیت...] بدل می‌شود.
در اندیشه مبنایی علوم انسانی، «بشر» [توجه فرمائید که آنچه مورد توجه علوم انسانی مدرن است نه حقیقت انسان، بلکه همانا «بشر مدرن» یا به تعبیری تعریف اومانیستی بشر است] به عنوان موجودی در ذیل «اجتماع» نسبت با «اجتماعیات» تعریف می‌شود. اساساً در علوم انسانی به تبع آنچه که در جهان‌بینی به اصطلاح عصر روشنگری مطرح بود، آدمی را موجودی با لذّات بیولوژیک می‌دانند که با ظهور در اجتماع و در ذیل اجتماع [که این اجتماع را نیز اغلب ‌اندیشمندان به اصطلاح روشنگری و «پدران بنیانگذار علوم انسانی» امری اعتباری می‌دانند] به «انسان» مورد بحث در این علوم بدل می‌گردد.
شاید بتوان گفت بهترین روایت از این معنا در نظریه روسو در خصوص «قرارداد اجتماعی» و تعریف بشر بر پایه آن ظاهر گردیده است. دورکیم نیز به نحوی در این باره سخن گفته و حتی اجتماع را با «خدا» مقایسه می‌کند. در اندیشه روسو «عقل» هم فوع بر «قرارداد اجتماعی» پنداشته می‌شود، دورکیم نیز «عقل» و «دین» را تابع اجتماع می‌داند. باید توجه داشت که این سخنان به معنای آن نیست که مثلاً علوم انسانی جوهری سوسیالیستی دارد فلذا با لیبرالیسم و «اصالت فرد» سازگاری ندارد؛ مقصود ما ابداً و اصلاً چنین چیزی نیست. در اندیشه بنیانگذاران علوم انسانی مثلاً شخصی مثل روسو که نقش بسیار مهمی در پیدایی علوم انسانی دارد یا حتی شخصی مثل «لایب نیتز» که نقش کمتری در ظهور علوم انسانی مدرن دارد، اجتماع امری اعتباری است و اتفاقاً به نظر می‌رسد در نظر آنان آنچه که «حقیقت» دارد، «فرد انسانی» [شبیه «موناد»های لایب نیتز] است. در نظر روسو، بالصرّاحت «قرارداد اجتماعی» است که اجتماع را پدید می‌آورد. اگرچه در نظر روسو انسان پس از قرارداد اجتماعی همان انسانِ قبل از قرارداد اجتماعی نیست، و به عبارتی با ظهور اجتماع [بر پایه یک قرارداد که امری کاملاً اعتباری است] انسان جدیدی ظهور می‌کند، اما به هرحال این اجتماع امری اعتباری است و این تئوری تقابلی با لیبرالیسم ندارد. اساساً نکته در اینجا است که لیبرالیسم و سوسیالیسم [یا به روایتی دیگری «اصالت فرد» و «اصالت جمع»] هر دو در ذیل همین مفهوم اجتماع و بشر مدرن است که ظهور می‌کنند.
در چارچوب اندیشه و آراء روسو و «کُنت» و دورکیم و پیش از آنها «ماکیاول» و «منتسیکو» [که همگی آنها به درجات مختلف در پیدایی و شکل‌گیری علوم انسانی نقش داشته‌اند] این، بشر که حقیقت و صورت مثالی انسان مدرن است و می‌توان او را «انسان بورژوا» یا «اراده معطوف به نفس امّاره» یا «سوژه مدرن»، یا «بشر خودبنیاد انگارِ نفسانی» یا «بشر اومانیست» نامید] است که بالاصاله و به صورت قائم به خود و فارغ از هرگونه توجه به اراده و قانون الهی [و در اغلب موارد حتی فارغ از اعتقاد به آن] به عنوان «حاکم» و «قانون‌گذار» و نیز «مطیع قانون» ظاهر می‌شود و همه احکام و قوانین و مناسبات انسانی و اخلاقی و اقتصادی و سیاسی بر پایه اراده و خواست او است که تأسیس می‌گردد.
بر این اساس، هیچ منبع قدسی و یا حتی طبیعی و کیهانی‌ای [آنگونه که یونانیان باستان درباره «کاسموس» می‌پنداشتند] نیست که اجتماع را بتوان مخلوق یا محصول و یا قائم به آن دانست، بلکه ظهور اجتماع، «قائم به قرارداد اجتماعی» [امری که انضمامی و عینیِ زمانی و حسی-تجربی دانسته نمی‌شود، بلکه بیشتر امری استعلایی است که به صورت مثالی بشرِ مدرن برمی‌گردد و به هیچ روی حاصل توافق تک‌تک افراد بشری در یک «زمانِ مشخص» نیست] و اراده و خواست بشر مدرن پنداشته می‌شود. مطابق این نظر، بر پایه قرارداد اجتماعی و اراده و خواست بشر مدرن، «عالمِ حقیقی انسانی» تحقق می‌یابد. شاید بتوان گفت این «عالمِ حقیقی» انسانی همانا روایتی از آن افقِ تاریخی‌ای است که «انسان بورژوا» [یا همان «اراده معطوف به نفس امّاره» به عنوان حقیقت و صورت مثالیِ بشر مدرن] اقتضاء تحقق وجودی آن را دارد و تک‌تکِ «افراد» و «اشخاص» در «اجتماع مدرن» در ذیل آن می‌زیند. این‌گونه است که می‌توان گفت در علوم انسانیِ غربی، توصیف وجود محققِ عینی و تاریخ و زمانمند و حسی-تجربی افراد و اشخاص بشری و حتی به گمان خودشان «تعریفِ» انسان در شؤون و وجوهِ مختلف آن معطوف و مبتنی بر «اجتماع» و «اجتماعیات» [در تلقی و تعریف مدرنیستی‌ای که فیلسوفانِ اومانیستِ بنیانگذار علوم انسانی و دنباله‌های امروزی آن‌ها از «اجتماع» و «اجتماعیات» دارند] می‌شود.
پیش از روسو، «توماس هابز» [که او را می‌توان یکی از اندیشمندانِ مؤثر در ظهور علوم انسانی در غرب مدرن دانست] و «جان لاک» از «قرارداد اجتماعی» سخن گفته بودند اما هیچ یک از این دو نفر، در تبیین جایگاهِ قرارداد اجتماعی آن نقشی را که روسو برای این مفهوم در نظر گرفته است، لحاظ نکرده‌اند.
اگوست کنت و امیل دورکیم به عنوان دو تن از بانیان علوم انسانی که از بنیانگذاران «جامعه‌شناسی» نیز محسوب می‌شوند، معتقد به وجود «امری انسانی» هستند که شئون و مناسبات میان مردم را تابع آن می‌دانند و همه روابط در ظلِ آن معنا پیدا می‌کند. کنت و دورکیم مدعی‌اند، هرچه در اجتماع است از آثار و توابع چیزی است که آنها را «روح جمعی» یا «روح جامعه» یا «خودآگاهی جمعی» و امثال آن به شمار می‌رود. نکته قابل تأمل این است که اساساً تأسیس اجتماع به اراده و قرارداد اجتماعی انسانی برمی‌گردد و روح یا خودآگاهی جمعی حاکم بر آن نیز امری انسانی است.
در واقع، علوم انسانی [که می‌توان آن را علوم اجتماعی نیز دانست و تفاوت ماهوی‌ای مابین این دو وجود ندارد، اما براساس تقسیم‌بندی‌ها مرسوم و شاید به دلیل توجه به حوزه شمول وسیع‌تر مفهوم علوم انسانی، غالباً علوم اجتماعی را به عنوان زیرشاخه‌ای از علوم انسانی عنوان می‌کنند] تبیین تئوریک مفهوم اومانیستی بشر [به عنوان «ناطق حیوان» و نه «حیوان ناطق»] به مثابه اراده معطوف به نفس امّاره که بر پایه همین اراده نفسانی به اِعمال حاکمیت و قانونگذاری و نفی حضور و هدایت قدسی [به‌ویژه در حوزه ربوبیت تشریعی] می‌پردازد را برعهده دارد.
اگر با علوم طبیعی و به تبع تغییر تعریف و مفهوم طبیعت در علم مدرن، انسان مدرن به عنوان یک سوژه نفسانیت محور خودبنیاد [مستکبر] دست به تصرف ویرانگر سودجویانه در طبیعت می‌زند، در علوم انسانی این استیلاجویی سودمحورانه و استکباری را به قلمرو سیاست و حقوق و اخلاق و مناسبات انسانی و نظام حاکم بر مدینه مدرن (اجتماع) و فرهنگ و تعلیم و تربیت و زبان‌شناسی و روان‌شناسی [که در واقع «جان‌شناسی» است] و اقتصاد [که نقشی بسیار مهم در عالَم مدرن و اندیشه و اجتماع اومانیستی دارد و گاه همچون نحوی لولای اتصال و پل پیوند مابین علوم طبیعی و علوم انسانی عمل می‌کند] می‌کشاند. از این رو است که با ضرس قاطع می‌توان گفت که علوم انسانی، جوهری اومانیستی دارد و اساساً پیدایی علوم انسانی محصول تثبیت و بسط اندیشه اومانیستی در غرب مدرن بوده است. هرچند تأسیس علوم انسانی در غرب، مصادف با مقطع اوج‌گیری و تثبیت مدرنیته در قرن هجدهم بوده اما دورانِ گسترش و ظهور تفصیلی علوم انسانی در قرن نوزدهم، در پی به تمامیت رسیدن اندیشه فلسفی بوده است و حتی می‌توان گفت علوم انسانی که از دل فلسفه اومانیستی پدید آمده بود به نحوی کوشید تا جانشین آن گردد. در حقیقت، اگر عالَم مدرن ظهور نمی‌کرد، علوم انسانی در معنایی که امروزه می‌شناسیم هرگز پدید نمی‌آمد.
علوم انسانی نقش بسیار مهمی در شکل‌گیری ایدولوژی‌های سکولاریستی مدرن داشته است و برخی مفاهیم علوم انسانی را می‌توان در زمره مبادی ایدئولوژی‌های مدرن دانست. به عنوان مثال میان به اصطلاح «علم اقتصاد» [به عنوان یکی از رشته‌های علوم انسانی] و ایدئولوژی لیبرالیسم پیوندهای عمیقی وجود دارد و مفاهیمی نظیر «سرمایه»، «سود»، «انباشت و گردش سرمایه»، «مالکیت خصوصی نامحدود»، «آزادی اقتصادی» و... را می‌توان از مفاهیم مهم در لیبرالیسم دانست و تعریف مدرنیستی بشر با تکیه بر وجه سودجوئی و سودمحوری انسان مدرن را می‌توان از مبادی لیبرالیسم دانست. یا در نمونه‌ای دیگر مفهوم مدرنیستی «قدرت» در «علم سیاست» را می‌توان از مبادی ایدئولوژی‌های مدرن دانست. «قدرت سیاسی» در به اصطلاح علم سیاست مدرن به عنوان کانون اصلی و موضوع این علم و مفهوم مرکزی آن مطرح می‌شود.
قدرت در اندیشه سیاسی مدرن، جوهری تماماً نفسانی و ناسوتی دارد و به وجه استیلاگرایانه بشر مدرن برمی‌گردد. مفهوم مدرن قدرت، بالذّات خودافزا و استثمارگر است، زیرا به عنوان صفتی از صفات سوژه مدرن [اراده معطوف به نفس اماره] تعریف می‌شود و کاملاً منقطع از ساحت قدس و اخلاق و معنویت و عدالت است. در سیاست مدرن، کسب و نگاهداری قدرت به عنوان غایت همه کوشش‌ها عنوان می‌گردد و اساساً علم سیاست، خود را به عنوان «علم بررسی قدرت سیاسی» تعریف می‌کند. مفهوم مدرن قدرت که وجه سیاسی آن در علم سیاست به عنوان «موضوع علم» مطرح است، تماماً سوبژکیتویستی است و این امر ملازمت و پیوند تنگاتنگ مابین علوم انسانی و سیاست غرب مدرن [که ذاتاً استکباری است] را نشان می‌دهد. اساساً سیاست مدرن غربی با علوم انسانی [علم سیاست و دیگر رشته‌های علوم انسانی نظیر اقتصاد، جامعه‌شناسیع روان‌شناسی، تاریخ...] تحکیم شده است.
در حقیقت، علوم انسانی در غرب مدرن وظیفه ترسیم آراء و عقاید بشر متجدد را بر عهده دارد و از این منظر با مفهوم ایدئولوژی و کارکرد آن در اجتماع مدرن و نیز نقش و وظیفه روشنفکر-تکنوکرات‌های مدرنیست پیوند ناگسستنی دارد.