در باغ‏های احساس زمین، گل‏ها، رنگ سرخ گرفتند.
چهره زرد عشق، به سیلی شاهد شهادت، سرخ شد.
بهار، نوید آمدن گل همیشه بهاری، به باغ فاطمه علیهاالسلام آورد؛ گلی که با شکستن، نمی‏شکند و با چیدن، شاخه می‏دهد.
نوید آمدن مردی که با کشتن، نمی‏میرد؛ بلکه با خونش زندگی می‏بخشد دین محمد را.
پیش از تو...
پیش از تو، عشق یا نبود یا اگر بود، سرخ نبود.
پیش از تو، زندگی ارزش دل بستن نداشت.
پیش از تو، کودکی در آغوش مادرش، عشق را با اشک مادر نمی‏آموخت.
تو، حسین فاطمه‏ای؛ تفسیر عشق خدا به آفریده‏هایش و تمرین عشق بنده، به آفریدگارش. تو تمام دوست داشتنی.
چه کسی صدایم می‏کند؛ حسین؟!
به نام تو می‏نازم، وقتی صدایم می‏کنند، از نامت خجالت می‏کشم. نمی‏دانم این چه شوقی است! چه کسی است صدایم می‏کند: «حسین» و تنم برگ خزان می‏شود و می‏لرزد؟
چه کسی است صدایم می‏کند: «حسین» و اشکم بی‏اختیار می‏ریزد.
نامم ببر و هم‏نام تو بودن را یادم ده.
امیر عشق!
امیر عشق کائنات، آسمان آبی دلدادگی! بهار آمدنت، نوید زندگی عاشقانه است.
کودکی‏ات هم بوی شهادت می‏دهد. کودکی‏ات هم نوید اشک می‏دهد.
امیر اشک‏های بی‏پایان! بی‏تو گریه کردن، معنی ذلت است و با تو فریاد اعتراض به هرچه طاغوت، امیر اشک‏هاست.
بهانه اشک‏هایم باش تا باران شود و ترس را از مزرعه وجودم بشوید.
می‏خواهم آفتاب‏گردان عشق بکارم.
یا حسین!
خاک اگر فصل بهار را «یا حسین» نگوید، جانش گرم آفتاب نمی‏شود. دانه اگر آب را با «یا حسین» ننوشد، جوانه نمی‏دهد. سنگ اگر نام «حسین» نبرد، زیر سم اسبان و پای ستوران می‏شکند. باران اگر عزادار «حسین» نباشد از تقدیر ابر، رها نمی‏شود، رود اگر نیت سفر کربلا نکند، کوه‏ها را نمی‏شکافد.
هرجا جهادی است، هر جا مبارزه‏ای است، هرجا ذره‏ای میل آفتاب می‏کند، نام تو را می‏گوید: «یاحسین!»
جگرگوشه فاطمه علیهاالسلام
در گوش بهار، اذان بگویید! سوسن فاطمه را به آغوش محمد برسانید!
کودکی با قنداقه‏ای از سوسن، آمده تا هم‏بازی سجده رسول خدا شود.
طبیب کوچک‏سالی، دارد غم ناامیدی بشر را درمان می‏کند.
حسین، بزرگ خواهد شد و از کودکی خواهد گذشت؛ ولی جگرگوشه فاطمه خواهد ماند.
حسین، قد خواهد کشید و سرور جوانان بهشت خواهد شد. حسین علیه‏السلام معنای بهار است؛ سرخی لاله، سبزی آزادگی سروها و آبی مهربانی مشک‏های آب... .
حسین امیری

متن ادبی «طلوع آفتاب جمال حسین(ع)»
سلام بر تو که گلویت، بوسه‏گاه پیامبر بود. ای خلاصه فاطمه و علی! بر ما بتاب که در تیرگی خاک، بی‏آفتاب یاد تو، پامال عبور روزهاییم و تنها عشق است که می‏تواند در تعریف تو، قد راست کند. امروز، خانه محقر علی، در آفتاب جمال تو، به مرکزیّت عالم، شناخته خواهد شد و نورِ سرگردانِ حسین که سال‏ها پیش از خلقت آدم در افلاک غوطه می‏خورد، در قاب جسم خویش، حلول خواهد کرد.
بیا ای هم‏بازی جبرئیل و پیمبر، که عشق تو، هول قیامت و سکرات مرگ را بر ما آسان می‏کند.
سلام کردم و به من تبسمت جواب داد     فتاد سایه‏ات سرم، دوباره آفتاب داد
چهار سوی خانه‏ام سلام می‏فرستمت     سلام دادم و به من دعای مستجاب داد
دریایی به نام حسین
می‏گویند: «پایان شب سیه سپید است» و ازاین‏رو، خورشید تو دوبار، متولد شد؛ یکی در خانه فاطمه و دیگربار بر نیزه‏های شبزدگان.
روزی که عطر تو در ایوان ملائک پیچید، ملائک، تبریک‏گویِ پروردگارِ تو بودند، تا ذرات جهان، به سجود درآمدند و تو را ذکر گفتند؛ «یاحسین».
خداوند، تو را آفرید تا از رعدِ گریه‏های شبانه علی، بارانِ رحمت خود را بر زمین ببارد و به ازای هر قطره اشک علی، دریایی به نام حسین را هدیه کند.
در دوستیِ حسین علیه‏السلام
هیچ سجاده‏ای باز نشد که نام تو را رمز عبور خود نکرد، یا حسین!
خاکِ تو، آبروی سجده من است و آب، با تولد تو، در فرهنگ لغات دلم، هم‏خانواده حسین شد.
آن‏که تو را زیارت کند، هزار هزار درجه نزد خداوند به او عطا کنند؛ چراکه باران مهرِ تو، پوسته سخت دانه دل را می‏شکافد.
یا حسین! از قرن‏های آن سوی تقویم، وقتی نوازشِ نور تو در رگ‏هایمان جاری می‏شود، چه تماشا دارد لذت گم شدن و غرق شدن در اسمت!
شفیع قیامت
حسین، تنها واژه‏ای است که وقتی زاده شد، برخاست؛ مثل عطر، وقتی که سرِ مظروف آن را جدا می‏کنند و سرریز می‏شود.
تکرار تو بر نوارهای سبز دیوارهای مسجد، یادمان داد که تو بیش از یک نفر بودی. تو را باید آن‏قدر نوشت، تا محراب و جانماز و نقش اسلیمی طاق‏نماهای زمین، به ناتمامِی تو اقرار کنند؛ یا حسین!
«در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم     بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم     به گفت‏وگوی تو خیزم به جست‏وجوی تو باشم»
پیام کوتاه
ـ یا حسین! تولدِ تو تبدیل نور به انسان است و تو انسان را با شهادت خود به نور مبدّل کردی.
ـ امام حسین علیه‏السلام فرموده‏اند: «کسی که از راه نافرمانی خدا درصدد چیزی برآید آنچه را امید دارد زودتر از دست می‏دهد و آنچه را بیم دارد زودتر سر می‏رسد».
رزیتا نعمتی

متن ادبی «قدم نورسیده آفتاب»
قدوم نورسیده آفتاب را ملائک بی‏شمار، به تبریک آمده‏اند و بر بام خانه دختر خورشید، بال می‏افشانند. از بهشتِ دامان بتول، بهاری سرزده است و خانه علی و زهرا، امروز، خانه تمام شادی‏ها و دست‏افشانی‏هاست.
خدا، لبخند می‏زند این روز شگفت را و مرد تنهای نخلستان‏ها، به نسل سبز این کودک می‏اندیشد. به نور ممتدی که سینه به سینه، تا قیامت خواهد رفت؛ «وَلَو کَرِهَ الْکافِرُون».
عاشورا متولد شد
اتفاق کمی نیست... بگذار تمام کائنات بدانند آغاز تو را! دو دریای آبی، به هم آمیختند و در پیوند خدایی و زبانزدشان، اقیانوسی پدید آمد که تاریخ را دیگرگونه خواهد کرد.
بگذار از امروز، همه شمشیرها، خود را مهیا کنند! بگذار لب‏ها برای تشنگی، آبدیده شوند! بگذار کفر، از هم‏اکنون، دست به کارِ تیز کردن تیغ کینه باشد و ایمان، کوه صبرش را به شانه‏های تو تکیه دهد!
تاریخ، در راه است تا با خون معصوم تو، خود را رقم زند.
حادثه‏ها در راهند. آب‏های متلاطم و دست‏های جفاپیشه‏ای که سدِّ سیراب شدن‏اند، توفان خونخواهی حق و رسوایی باطل، خطبه‏های بلیغِ روسیاهی کفر، قرآن فصیح بر منبر نیزه‏ها و خدایی که دلشدگانِ زخم‏خورده را خود به پرسش و مرهم می‏آید؛ همه در راهند. تو، مولود عشق، امروز، در آغوشِ مادر، مهیّای فردای خونخواهی و «هل من ناصر» باش! لبخند بزن، تا خون در رگ‏های طبیعت جاری شود!
لبخند بزن، تا خدا به یمن آمدن تو، اهالی روزگار را امان دهد! لبخند بزن، تا همه بدانند «عاشورا» متولد شد... .
سودابه مهیجی

 

گاهِ تولد

فلک ها، آسمان ها در تلاطم

ابرها غرّان، و تندر ها به هم نزدیک و لرزان

آب ها اندر خروش و جوش

کویر خشک، سر سبز و پر از ریحان

و باران همچنان از آسمانِ مهر می بارد

و ماه از پشت ابرِ تیره با صدها تبختُر نور می آرد

دُخان و ابر، تیره می شود یک بارگی زایل و محو از صفحه ی گیتی

سیاهی دور می گردد، زمین پر نور می گردد

سیاهی، ظلم، تاریکی ز عالم رخت می بندد

وخورشید از کنار آسمانِ غرب ظاهرمی شود این دم

هزاران کوکب و سیّاره چشمک می زند امشب

و عالم سر به سر اینک خروشان می شود یک سر

ودر جنّت به جشن وسور، حوری ها، که او از کعبه می آید

جمال حق، امید احمد مختار، مهدی علیه السلام حجتِ آخر

واندر این فضایِ پهنِ دشتِ صافِ کیهان ها

خدا قدرت نمایی می کند آن سان و عرش حق، چه زینت می شود امروز

و امشب باید با قدرتِ جبریل و میکائیل، با اذن خداوندی

و آن ها حاملان عرش با شادی و آزادی به صد شور وسرور و شوق می گوید:

مهدی می شود ظاهر، انیس و مونس دل ها، گل و گلزار و ریحان ها

   و اما شهر سامرّه، میان عسکرِ دشمن، چه غوغایی، چه شادی و چه آوایی

علی رغم همه دشمن که مهدی می شود ظاهر

درآن گَه می شود نازل، ملک، روحُ القُدُس، جبریل، نزد عسکری علیه السلام ، آن دم

که اینک آخرین حجت شود ظاهر، ز نرجس، از ملیکه، هان همان دُختِ یشوعا

زاده ی قیصر، اگرچه نیست آثاری ز حملش، همچنان چون مادر موسی علیه اسلام

حکیمه چون شنید این قصه را، شد آنچنان اندرسکوت و بُهت و اندرشک

امام عسکری علیه السلام فرمود: عمه شک مکن، امر خدا حتماً شود ظاهر

و می آید ز نرجس حجت آخر و اندر گفتگو بودند که فریادی به گوش آمد

حکیمه هان به هوش آمد

صدا آمد به گوش از حُجره ی نرجس، و دردِ حمل، هان بر او نمایان شد

حکیم سوی او پَر می کشد با جمله کُلفَت ها و خادم ها

 

ولی اسرار حق باید شود پنهان

در آن دم پرده ای از نور بین نرجس، خدمتگزاران و حکیمه می شود از آسمان ظاهر

و حوری های انس، هر یک به دست خویش ابریقی ز آب سلسبیل و کوثر و تسنیم

 و هر یک حُلّه ای بر دوش

نمی بیند کسی گاهِ تولّد را

و بعد از لحظه هایی چند، نمایان می شود مهدی علیه السلام

سفیر حق، امین حق، امین و خازنِ وحی خداوندی، امیدِ جملگی پیغمبرانِ حق

ز ابراهیم تا عیسی و گفتار محمد صلی الله علیه و آله می شود صادق، و مهدی می شود ناطق

به حال سجده می افتد ثنای حق تعالی می کند مهدی علیه السلام

به بازویش نوشته نقشِ جاء الحق که حق آمد، و ظاهر می شود، بر او مَلَک آن دم

    و او را می برند در آسمان ها و لباس سُندُس و اِستَبرَقَش بر تن می پوشند

دوباره باز می آرند نزد عسکری علیه السلام او را

میانِ کتف او نقشی بسان مُهر اندر کتفِ پیغمبر

مبارک باد میلادش...

و او وقتی شود ظاهر، که امت ها، سخاوت ها، شجاعت ها، رشادت ها، عدالت ها، شود ظاهر

خداوندا، کریما، خالقا، پروردگارا

حرمت زهرا علیها السلام

محمد صلی الله علیه و اله

شیر حق علیه السلام

سبطین پیغمبر عیهما السلام

ظهورش را تو آسان کن

رخ زیبای مهدی را نمایان کن

تویی حلال مشکل ها، گره از کار او بگشا

خداوندا،خداوندا

 

- - - - -

از کجا گویم برایت غصه را ؟!

یا چه سان آرام سازم شعله را ؟!....

از نوای سوزناک قصه گو

مرغ شب در جای خود آرام شد.

لحظه ها سرد وغریب

در تن شب می دوید

موج، اما بی قرار

از صبوری بی نصیب:

هر زمان بیتاب، دائم بی شکیب

گاه در دریا غنوده گاه بر ساحل فتاده

قصه ای می گفت هم از غصه ها:

ماجرای روزها، هم سرنوشت خوب فردا در طلوع روزهای شادمانی ،

ماسه های سرد  ساحل را،

سکوت خفته در شب را:

سالیان پیش، بیش از سالیان

آن زمانی که کنار رود بودم،

آمده از چشمه سار کوچکی در جویباری،

مانده اندر برکه ای و ریخته از آبشاری،

قصه می گفت از برای ما نسیم،

دیده بود او قطره ها اشک را بر گونه ها،

دیده بود او جاری غم را برون چهره ها،

دشته ها خشک و خموش،

سینه ها پر از خروش،

نای خالی از سروش،

پاکی اما مرده بود، شادمانی رفته بود،

چهره ها افسرده بود،

خانه غم بود قلب قلبها،

خار اندر چشم بود،

استخوان درحلق،

دشنه اندر سینه بود،

چشمه ها خونرنگ بود،

آرزوها مرده بود،

چهره زرد قناری،

کنج زندان و قفس،

بوی خون می آمد،

از هر ناله اش،

دردمندی و بینوا.

برگهای شاخسار زندگی،

ریشه تنها درختِ مانده در طوفان،

خسته و افسرده ودلمرده بود،

زورق آمال انسانها شکسته،

طوطی غمگین و خسته،

بال بسته، کنج یک زندان نشسته،

گرد غم بر روی گلدانها نشسته،

نور دانش – شب چراغ زندگی – خاموش،

جهل اما در تکاپو، هر کجا می تاخت،

سکه رایج، ستم ها بود،

قوت مردم، خون دل ها بود،

قصه را کوتاه خواهم، بد زمانی بود.

اما آن که بالا بود،

حق تعالی، آن علی عالی آعلی

از حریم عرش خود،

از رحمت بی منتهای خویش،

مخزن اسرار عالم- غیب مکنونش-

فرود آورد یک نور خدایی را

دو باره سرسرای این زمین را

فرش شادی کرد،

و شادی موج زد در خنده هر گل،

بهار خرمی ، بعد از خزان دیر پا آمد،

و فوجی از ملک، شادی کنان

خاک زمین را بوسه ها دادند.

و آمد آن که چون آید،

فغان غصه برخیزد. مدار غم فرو ریزد، خزان از صحنه بگریزد،

و بگریزند دیوان و ددان از صحنه گیتی،

و از مشرق بجز نور و بجز پاکی نمی تابد.

فضای زندگی زیباست،

تنفس در هوای پاکی و تقواست.

ترنم از سروش عرش یعنی کلام الله است.

خدایا، جاودان دارش!

تو فرزند شقایق های سرخ دشت پاکی را،

نگاهش دار از هر افت و زشتی،

نگاهش دار از هر چشم زخم شوم چشمان دیار کفرو پستی ها،

همانهایی که دشنه زیر جامه،

در کمین کشتنش بودند،

خدایا میوه زیبای عترت را،

گل زیبای نرگس را،

ز تیغ شوم جلادان، نگه دارش.

امام پاکی و تقوی،

امیر پرفروغ دشت انسانها،

ولی الله، هادی، مهتدی، مهدی

و قائم، نور، باب الله، ربانی آیاته

و وعدالله، نجم زاهر، سیف شاهر، نور باهر، و ترموتور،

کاشف البلوی، معز المومنین، مذل الکافرین،

آن صاحب عصر و زمان، آن داعی الله

کریم از خاندان با کرامت را، نگاهش دار.

و باش از بهر او حافظ، ولی، مولا و یاور،

تا که برخیزد و بردارد بساط کفر و زشتی را.

خدایا!

در نمارش، در سجودش، در رکوعش، در قنوتش، در قیامش، در قعودش، ذکر و تسبیحش، نگاهش کن.

همان عابد،

مصلی در مصلای زمین،

ذاکر به ذکر تو،

که خود ذکر است، ذکر جامع رحمان.

چو بنشیند، ترا خواند،

چو برخیزد، ترا خواند،

و دستش را بسوی اسمان گیرد، دعا خواند.

ملایک از شعف، پرپر زنان گردش همی چرخند.

خدای، این وی توست!

و برتر بنده ات در صحنه گیتی!

خدایا، سجده است اکنون!

خدایا جایگاهش بین!

بحق سجده های او، بحق آن نیایش ها،

بحق ذکرو تسبیحش،

بحق آن قنوت جاودانی،

آن قیام و آن قعود و آن تشهدها،

دعایش را اجابت کن.

قیامش را فراهم کن،

قیامش را محقق کن.

که دلهامان به صد فریاد و خواهش،

روز و شب او را کند، فریاد،

و دشت سینه مان جزاو نمی خواهد،

کس را غیر او اینجا نمی بیند،

که او مولای انسانهاست،

که او یکتاست، چون ذات خدایی- خالقش-

یکتا و بی همتاست.

خداوندا! عزیزا، مهربانا! خالقا! پروردگارا،

حق پیغمبر، حق زهرا، حق پاکان، حق حیدر،

دعایش را اجابت کن،

ظهورش را فراهم کن،

قیامش را محقق کن.                                                                                "آمین"

- - - --- ---

خداوندا!

خداوندا،

            تویی خالق، تویی رازق، تویی حیّ توانا، قادر مطلق

خداوندا،

            تویی دانای هر راز و تویی حلّال هر مشکل

                                    توانایی به هرکار و شفا بخش غم هر دل،

زمین و آسمان جملگی آیات صنع تو،

                                    شگفتی خود شگفت از وسعت دریای لطف تو،

خداوندا،

            ز راه مهر بر ما رهنما گشتی، به هر دوران،

                                                فرستادی تو یک هادی، یکی رهبر،

و خالص کردی از بهر خودت او را. و راه دین نشان دادی

                                                به پرچم ها، علامت های روشن، بهر انسان ها.

و اکنون زین سبب گر جان مردم یک صدا گشته

                                    صلای حمد و تسبیح وستایش را به جا آرند، سزاوار است.

ولی این تیره دل مردم، به جای شکر خالق،

                                                در پی قتل و فساد و حرص این دنیا،

به جای سر نهادن در پی فرمان آن هادی،

                                    کمر بر قتل او بستند. تا این که،

                                                                        رسولان، انبیاء و اوصیای حق، یکی بعد از یکی کشتند.

بدا بر حال این مردم. چه بد کارند این مردم.

خداوندا، خداوندا،

                        کنون در این شب تاریک، تویی تنها پناه ما.

خداوندا،

            تو از روی کرم، آن گوهر یک دانه ی هستی، ولّی حق، امام ما،

آخرین پیک الهی، یادگار دخت طاها، آخرین حجت،

درون پرده ی غیبت حاظت کرده او را، تا به این دوران رسانیدی و

                                                            از چنگال این نامرد مردم حفظ فرمودی.

خداوندا،

            تو دادی وعده ی او را، نوید صبح روشن از پس ظلمت.

امیدامنیت، آرامش و ایمان، امید روز پیروزی.

خداوندا، خداوندا،

            کنون در تیره شام غیبت مولا،

                                                زمین آکنده از ظلم و فساد است و تباهی ها.

خداوندا، رسان او را، که جان ها التهاب دیدنش دارند

                                                رسان او را که دیگر چشم ما را تاب ظلمت نیست.

دل افسرده ی هستی، هنوز ازپشت این قرن تباهی،

                                                روزگار شادی او آرزو دارد.

چه طولانی شد این سرما، چه طولانی شد این ظلمت،

                                                چه طولانی شد این شب ها.

خداوندا رسان آن صبح زیبای بهاری را

خداوندا زمین وآسمان هر روز، سرود شوق دیدارش به لب دارند.

خداوندا،

تو دادی وعده ی فتح و ظفر، پیروزی او را. رسان او را، رسان آن وعده ی او را.

خداوندا،

غم آن دل، که زیباتر و تنهاتر از آن دل نیست، چه طولانی شد وسنگین.

خداوندا،

تو کار جانشین و بنده ی خود را، مهیّا کن. خداوندا، تو اصلاح امورش کن.

همان گونه که بر پیغمبرانت در همه دوران، تو بودی کاشف و حلال مشکل ها.

خداوندا، خداوندا،

                        تو یوسف را، یگانه گوهر یعقوب را، از چاه و زندان و غم غربت برآوردی.

تو یعقوب غمین دل را، به بوی پیرهن بنواختی،

                                                چشمان بی نورش، به نور جلوه ی یوسف منوّر کردی و،

تنها گل دوران، یگانه دلبر او را، به سویش باز گرداندی،

خداوندا، خداوندا،

                        تو یونس را ز چنگال غم ورنج اسیری در دل ماهی، رها کردی.

تو او را ناجی از دریای غم بودی، و او را تا یکی ساحل رسانیدی.

خداوندا، خداوندا،

                        زمانی کودکی از فرط گرما و عطش پا بر زمین می زد.

و جان مادرش در اوج تنهایی، ز بی تابی کودک در تلاطم بود.

سراسیمه، پریشان حال و بی یاور

                                    میان کوه ها و تپه ها در جستجوی قطره ی آبی، روان شد.

و در هر سو به جای آب، سرآبی حاصل او بود،

            و در آن حال، دستان را به سوی تو، تمناوار بالا برد، و از جان این نوا برداشت:

خداوندا، خداوندا،

                        تویی تنها پناه من، تویی آگه ز حال من، و من تنها به سوی توست امیدم.

در این صحرای تفتیده، در این جولانگه خورشید،

                                                مرا بر سایه بان لطف و مهر خود، دلالت کن.

من این کودک، که از فرط عطش پا بر زمین کوبد، به دریای پر از لطف تو بسپارم.

منم تنها، در این صحرا، تو یاری کن، تو کاری کن.

که گر طفلم در این گرما رها سازی، فردا را نخواهد دید.

                                                            خداوندا، تو یاری کن، تو کاری کن.

خداوندا،

خداوندا،تو زیر پای اسماعیل،جوشان کردی آن چشمه.

تو اسماعیلِ هاجر را، به، زمزم، چشمه ی پاک و خروشان همیشه،

                                                            از کرم سیراب کرده، حامیش بودی.

خداوندا،

            چگونه رو به سوی غیر تو آرم، که تنها کاشف هر کرب،

                                                                        فارج هرغم،تو هستی تو.

خداوندا،

            رسان آن صبح زیبای بهاری را،

                                    رسان آن لحظه ی موعود و آن زیبا ترنم را، ز هر گام پر از شورش.

ظهورش را مهیّا کن. ظهورش را مهیّا کن.

- --- --- ---

 

دیده­ای نیست که از هجر تو گریان نشود، بی دلی نیست که در عشق تو حیران نشود، گره ای نیست که با یک نظری باز نشود،مشکلی نیست که با نام تو آسان نشود، محفلی نیست که با ذکر تو روشن نشود، مجلسی نیست که با یاد تو پایان نشود، عاشقی نیست که با رؤیت تو جان ندهد، زنده­اینیست که با هجر تو بی­جان نشود،شرری نیست که از بوی تو حیران نشود،قمری نیست که بی پرتو تو نور دهد، ذره­ای نیست که تو را گوش به فرمان نشود. غرضی نیست بجز عشق تو در خلقت ما. مرضی نیست که با مهر تو درمان نشود. عابری نیست که در دام تو پابند نشود. کافری نیست ز حب تو مسلمان نشود. محرمی نیست که احرام برای تو نبست. قابلی نیست که در درگاه تو نومید شود. سائلی نیست که با تو سرور شاهان نشود