دوستی دارم که از فرهنگیان ملبس به لباس روحانیت است ایشان داستان جالبی را روایت می کند که بیان آن خالی از لطف نیست

و داستان بدین شرح است: چند سال پیش که منزل ما در محله طلاب بود یک روز  به قصد زیارت حرم امام رضا(ع) ازمنزل حرکت کردم  اتوبوس آمد سوار که شدم مطابق همیشه بسیار هم شلوغ بود من بناچار در راهرو اتوبوس ایستاده بودم. کنار من دو کودک حدوداً  یکی11 دیگری8 ساله در یک صندلی نشسته بودند  و هرکدامشان یک قفس با پرنده فالگیر روی پایشان گذاشته بودند. آنها با دیدن من خودشان را جمع کردند و اجازه دادند تا من هم کنارشان نشستم. در طول راه این دو از اینکه امروز کجا بنشینند تا درآمد بهتری داشته باشند و گیر مأموران شهرداری نیفتند و ...صحبت می کردند .من از برادر بزگتر پرسیدم درس می خوانید هر دو جواب مثبت دادند و وقتی پرسیدم چرا با پدرتان سرکارنمی روید؟ برادر کوچک ناگهان از دهانش در آمد گفت بابام زندانه این حرف با واکنش تند برادر بزرگتر روبرو شد و با  باشانه خود محکم به شانه برادرش زد و حرف او را اصلاح کرد که بابام رفته مسافرت!

همین طور که نشسته بودم از آنها پرسیدم  فال می فروشید؟ گفتند بله  گفتم هر فال چند؟ گفتند500 تومان  رو به برادر کوچک کردم کفتم برام یک فال میگیری گفت بله و بلافاصله جعبه کاغذها را جلو پرنده آورد و یک فال گرفت من هم یک 5 هزار تومانی درآوردم و به کودک دادم.  دنبال پول خرد می گشت  که بقیه پولم را بدهد ؛ گفتم بقیه اش مال خودت.  کودک خوشحالی خود را نمیتوانست پنهان کند و این را حتی در پیاده شدنشان از اتوبوس هم کاملاً می شد حس کرد.

 به داخل حرم رفتم  و پس از عرض ارادت مشغول خواندن زیارت نامه شدم که دیدم مردی حدود50 ساله کنارم نشتست  و از من درخواست کرد برای چند نفری که نشانم داد زیارت نامه بخوانم . من  هم زیارت نامه خوانهای حرم را نشان دادم و گفتم به انها مراجعه کنند  اما اصرار کرد که حتما شما باید برایمان زیارت امام رضا( ع) بخوانی.

من هم به ناچار قبول کرده و مشغول خواندن زیارت نامه شدم  در حین قرائت؛ حلاوت زیارت امام رضا( ع)  درکنار این خانواده کشاورز مازندرانی با اشکهای خالصانه شان برایم صدچندان شد . پس از اتمام قرائت زیارت نامه همان مرد با دادن یک پاکت دربسته خواست حق الزحمه این کار را به من بدهد و من بلافاصله از گرفتن پاکت امتناع کرده و گفتم کار من این نیست و اصرار هم نکنند و اما اصرار بیش از حداو و همراهانش  این بار هم ناچار شده بپذیرم . نکته جالب این داستان اینجاست وقتی فرصتی یافتم و در پاکت را باز نمودم دیدم 50هزارتوان داخل پاکت بود که باعث شگفتی ام شد  و  به یاد  این آیه شریفه160 سوره انعام  افتادم  که خداوند می فرماید:

مَن جَاء بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا (هر کس کار نیکى بیاورد، ده برابر آن [پاداش‏] خواهد داشت،)   

  رضا جاودانی اصل