چشم به راه سپیده

تو را غایب نامیده اند، چون «ظاهر» نیستی، نه اینکه «حاضر» نباشی.
«غیبت» به معنای «حاضرنبودن»، تهمت ناروائی است که به تو زده اند و آنان که بر این پندارند، فرق میان «ظهور» و «حضور» را نمی دانند، آمدنت که در انتظار آنیم به معنای «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت که هر صبح و شام تو را می خوانند، ظهورت را از خدا می طلبند نه حضورت را. وقتی ظاهر می شوی، همه انگشت حیرت به دندان می گزند با تعجب می گویند که تو را پیش از این هم دیده اند. و راست می گویند، چرا که تو در میان مائی، زیرا امام مائی. جمعه که از راه می رسد، صاحبدلان «دل» از دست می دهند و قرار از کف می نهند و قافله دل های بی قرار روی به قبله می کنند و آمدنت را به انتظار می نشینند...
و اینک ای قبله هر قافله و ای «شبروان را مشعله»، در آستانه آدینه ای دیگر با دلدادگان دیگری از خیل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه می کنیم در حالی که میلیون ها میلیون چشم از اهانت یزیدیان زمان به ساحت جد بزرگوارت اباعبدالله الحسین(ع) اشکبار است و همه برآنند که از شمر و خولی و ابن سعد امروز به جرم این جسارت، انتقامی سخت بگیرند و می گیرند.

دریا تویی
ما بی تو تا دنیاست دنیایی نداریم
چون سنگ خاموشیم و غوغایی نداریم
ای سایه سار ظهر گرم بی ترحم
جز سایه دستان تو جایی نداریم
تو آبروی خاکی و حیثیت آب
دریا تویی، ما جز تو دریایی نداریم
خورشید، چشم توست، چشمان تو خورشید
تا نشکفد چشم تو فردایی نداریم
وقتی عطش می بارد از ابر سترون
جز نام آبی تو آوایی نداریم
شمشیرها را گو ببارند از سر بغض
از عشق، ما جز این تمنایی نداریم
سلمان هراتی

کی می آیی؟
ای آیه ی دوازده سوره ی «زمر»!
کی می رسی و میزنی انگشت را به در؟
بی تو همیشه جمعه ی تقویم رنگ سرخ
یعنی که دل بدون تو خون می شود دگر
گرچه چپ است خواب زن اما دم سحر
من خواب دیده ام که تو می آیی از سفر
دیدم شبی به باغ دعا پا گذاشتی
پا روی چشم های من- این سیب های تر-
سر می رسی و با همه تقسیم می کنی
لبخند و آشتی، گل و آئینه و شکر
من فکر می کنم که در آن شب رسانه ها
آئینه پخش می کند از صحنه خبر
بعدش دو تا فرشته که اعلام می کنند:
«خوش آمدی به شهر من ای غایب از نظر»
آن وقت پابرهنه سر کوچه می دویم
آن گاه دسته دسته سراسیمه، در به در
رزیتا نعمتی

آقای سبز!
آقای سبز! کاش مرا شعله ور کنی
روح مرا بگیری و زیر و زبر کنی
این جا که سایه ها همه خنجر کشیده اند
تو دست های سبز خودت را سپر کنی
ای بارش همیشگی لحظه های خوب
ای کاش چشم های مرا نیز، تر کنی
حالا چه می شود که بزرگ پرعاطفه
یک شب به شهر کوچک من هم سفر کنی؟
یخ بسته روح حادثه و شعر در دلم
آقای سبز کاش مرا شعله ور کنی