در خیابان دیدم 2 نفر داشتند هم را کتک می زدند...

یک دختر آرایشکرده هم داشت کمی آنورتر گریه می کرد...

تمام آرایشش خراب شده بود...

یاد فیلم عروس مرده ی تیم برتون افتاده بودم...چه چهره ی فلاکت باری داشت...

خدا را شکر مردم هنوز قطره ی غیرت داشتند...البته بعضی.

سعی می کردند جدا کنند...

هر چند که وقتی اولین مشت به صورت خورد...کسی بلند گفت...ایول

صدای سوت هم آمد گویی...من که نشنیدیم...دوستم بعداً گفت.

خنده دار آنجا بود که صلوات و ناسزا قاطی شده بود...

اما من جدای از هیاهو دنبال چیزی می گشتم...در دور و اطراف...

دخترک آرایشکرده که البته باید تصحیح کنم دخترک آرایش خراب شده هق هق می کرد و از مردم می خواست آن دو را از هم جدا کنند...

گفتم شاید مسئله مزاحمتی چیزی باشد... پرسیدم.گفتند: نه...گفتند تمام موضوع سر چانه زدن بر سر قیمت بوده است...

در این بین خنده ام گرفته است...جداً مردم هم سر چه چیزهایی با هم گلاویز می شوند و مشت به هم حواله می کنند...جدا از این حرف ها آبروها چقدر بی ارزش شده اند...

جالبتر از همه آن است که در این مواقع آدمهای دور و اطراف هم هجوم می برند برای تماشا...

نه برای فصل کردن بل برای گرم کردن ماجرا پیدایشان می شود...

من بار دیگر دنبال چیزی می گردم...اما بجای مقصودم چشمم می افتد به پسرک ژنده پوشی که دست در جیب مردی کرده است...فکر کنم کیفش بود...توی هوا زد...و مرد مبهوت از تماشای ماجرا نمی دانست خود در مرکز ماجرای دیگری قرار گرفته است...

نمی دانم چرا اما...چیزی نگفتم به مرد...شاید حق کسی که بیرون گود بایستاد و فقط نگاه کند هم همین باشد... خودمانیم یک جورهایی دلم خنک شد...

دعوا همچنان ادامه داشت...فحش و ناسزا و مشت و صلوات و لگد و چهره های برافروخته و موبایل های در دست و ترس و میانجیگری و همه و همه  هم همچنان ادامه داشت و من سعی می کردم خودم را از شلوغی متعفن این جمع جدا کنم...

در این بین یادم افتاده است به حوادث این چند روز...

چه زیاد شده اند دست های موبایل به دست و چه کم شده اند دستهای جدا کننده...

چه زیاد شده اند مشت ها و چه کم شده اند دست های از روی دوستی گشوده شده ...

چه زیاد شده اند چهره برافروخته و چه کم شده اند چهره های پر از احترام...

چه زیاد شده اند حوادث این چنینی