باز مهر و باز زنگ مدرسه

همکلاسی‌های بازیگوش من

باد پاییزی چه آهسته ربود

خاطرات کودکی ز آغوش من

صبح‌ها در صف، میان همهمه

گوش‌ها پر می‌شد از شعر و سرود

بعد از آن صف‌ها پی هم تا کلاس

نقش‌هایی بود از آوای رود

آه یاد کودکی‌هامان بخیر

قول‌های روز اول در کلاس

از منظم گشتن تکلیف‌ها

تا مرتب کردن هوش و حواس

وای کز آن پندها و درس‌ها

ناشنیدم، عمرمان بر باد رفت

آنچه را هم باز دادیم امتحان

در مسیر خانه‌ها از یاد رفت

وه چه زود این عمرمان کوتاه شد

از کی این برف بلا بر سر نشست

کی کمر خم شد ز باد روزگار

بندهای زندگی از هم گسست

خوش به حال همکلاسی‌های مرد

آن سبکبالان بی‌ریب و ریا

زنگ انشا می‌نوشتند «یاحسین(ع)»

آن شهید ناب دشت کربلا

زنگ جانبازی که شد عازم شدند

با ندای دلکش تکبیرها

نوجوان بودند اما «نره شیر»

از میان بهترین تعبیرها

صف به صف با عشق ارباب وفا

یا علی گفتند و بر دشمن زدند

تا نبیند غم دل اهل حرم

خواب‌های کوفیان از هم درند

هم قسم گشتند در دشت جنون

قول‌هاشون قول بود و ناب بود

برنگشتند و به حق واصل شدند

حاصل لبخند آن ارباب بود

باز مهر و باز زنگ مدرسه

ای خدا جای رفیقانم چه سبز

آه ما جا مانده‌ایم از غافله

نامرادی‌های ما را گیر درز

جانباز دفاع مقدس «محمدرضا فاضلی‌دوست»